ابستن نا اسودگی روح محبوس و سرکشم شده است
وتنم در ولوله ی اشفتگی تیره و روشن هستی برهنه ام
در تب سرد خود میسوزد
ایا میبینی ؟
میشنوی؟
که چگونه در گستره ی خلوت ابدی خویش
از عطش سیری نا پذیر به دست گرفتن دستانت
ستم ها میکشم؟
و کف غیظ بر لبانم میدود!
در این شام مرگ زای
اما
در در هر کنار و گوشه ی شوره زار تنم
یاس و حسرت میجوشد و
لذت می ماسدو
می روید احساس!
بند بند استخوانم ناله ها میسوزد از
اتش نا متجانس تنگ نای خشت خشت سرد تن ام!
اه!
که من در این خلوت سنگین و عمیق و بی رحم
چنان پیر زلفی
تنها
بر خود میلرزم و می سوزم
ولبان معدوم به سکوتم را به فریادی بارور نمی سازم!
چه غم الوده شبی ست !
چه غم الوده شبی ست!
اما من هنوز هستم
تا زمان لنگ لنگان از برابرم بگذردو
افتاب تن تکیده اش را
برای همیشه در گورستان اسمان دفن کند!
به آن گاه که ز فشردگی جان تب آلودم
- رنجورترین جان ها -
یادگاری دیگر می نگارم و
ز قعر جان زنگار خورده ام
کلماتی زلال بیرون میکشم و
قربانی تو می سازم
این غم نامه ها فریاد بی پایان من است
که به گریز از تمامی بیهوده زیستان
در فاصله ی هستی و نیستی
طنین انداخته است
که به شام گاهان و صبح گاهان
کوه ها را
اینان را
که زخم های آماسیده ی زمیانند
به زیر کشیده است
این هجاهای مکررند که مرا تنگ به خود می فشارند
تا ز آنانی که به پستی
بر پستی و بلندی بی بقای خاک ایستاده اند
و زخون یکدیگر روزی می گیرند
و زدریچه ی تنگ دیدگانشان
حریصان به دستان یکدگر می نگرند
رهایم سازند
آری! این گونه ست که دنیا را به ایشان می سپارم
چرا که مرگ را به سخره گرفتم
به آنگاه که
با لمس دستانت در بی نهایت زاده شدم
با تو
ابدیتی ساختم
که به آن دوردست های بعید را
در یکی بند انگشتانت به بند کشیدم و
به عزیمتی جاودانه برخواستم
به آن گاه در پس پشت کهنه پاره های مردمکان چشمانم
زمان را مختوم و سر به مهر نمود و
جهان چنان دود شعله ای دروغین
در هم پیچید
به آن گاه که
به خیال در وسعت آغوش راستین ات
آرام آرام خزیدم و
تنم به تمامی ز وسوسه های ناپاک و پلید،
پلشتی های ابتذال شسته شد و
به آن گاه بود که
به فرای لذت عروج داده شدم.
شتابان به زمین پلید و ناپاک هبوط می کنند
و من در این ظلام خیس و غلیظ شب
درون گور محقر خاطراتمان می خزم
تا غم نامه ای دیگر بنگارم
در میان قهقهه های سکوت گربه ای بالای پشت بام می نالد
به گمانم او نیز چون من معشوقش را از دست داده ست!
و تنها این لهیب سرد آتش خاطرات گذشته ست
که اندیشه ی مرا بارور می سازد
تا انگشتانم به تکاپو برخیزند و
کلمات چنان انقلابیون معترض به راه می افتند
و گاه تن خون آلوده شان در معبر قتل عام
صحنه ی سپید کاغذ چشم ها را می نوازد
این غم نامه ها همانا اعترافات خاموش روح مصلوب من ست
و نه هذیان گویی های عصر جاهلیت عمرم كه می پندارند!
بگذار در اين غم نامه ها
احساساتم را چون بلر ماهر برایت برقصانم
و گاهی چشم ها را برای تماشایش منتظر بگذارم
تو رفته ای من هنوز هستم
و هنوز زمان پیروز و سرمست شتابناک
بر صحنه ی تاریخ می تازد اما چه سود...؟
دیگر گریز نمی توانم
چرا که نطفه ی مسخ خطوط اندامش در وجودم قالب بسته ست
و همه ی آنچه که هست در منظر من به هیات تو در آمده ست!
افسوس که دیگر یارای نوشتن ندارم اما
...سرانجام این من هستم که تمام شده ام
و فاجعه ی ناباور نبودنت مرا در خلسه ای فرو برده ست
تابه امروز
که مرگ را زیسته ام!
تا مرارت از حرف به حرف نوشته هایم لبریز شود
وتن ها را خسته نماید
آن قدر تلخ که خواندنش صبری جان فرسا خواهد
چنان که روح مرا فرسوده ست
می خواهم از تنگی زندان بزرگ تنهاییم بنویسم
که چنان تنم را به هم می فشارد
که گند نفس های سیاهم هوایش را چنان دودی زغالین می نماید
نمی دانم آن چیست که درون مرا می خراشد
و فریاد من از درد پیش از آن که به لب برسد گلویش
فشرده می شود ولاشه اش درون تابوتی از کالبدم آرام آرام می پوسد
در بستر عبث خوش خیالی های خامم آرامیده ام
و به شوق جانکاه در آغوش کشیدنت دستانی از
جای جای تنم می روید و
در هوای ناپاک بی تو بودن خشک می شوند
آری میبینی این حسرت ست که تنها از نوشتن از تو
و از اندیشیدن به تو و از احساسم به تو
مانده ست
آه پیش از آن که در برابر تقدیر شکست بخورم
چیزی بگو...
میلادم جز یادگار آیین مشمئز کننده
پیوند مردی و زنی بیش نبود
و مرگم جز در هم پیچیدن طومار بودنم نیست
زندگی ام فاصله ی میان یک دم و بازدم ست
و تراژدی مضحک بودنم تا لعنت ابدی را به جان خرم
بی تو
آن شعله ی زرد تاب سوزناک نیمه جانم
که شبی به دست تقدیر روشن شد
و صبح هنگام به مصلحت ایزدی خاموش گشت
بی تو
ذره ای هستم در معبر روزنی که با تلنگری ناچیز
تا ناکجاها فرو می غلتم و در سیاهی ها فرو می شوم
بی تو
آدمک نگون بخت گندم زارم که دل به خنده ی دل آزار
کلاغ هایی سپرده ست که به مکر لبخنده شان
مرا به صحنه شرم آور تنازع برای بقا می کشانند
با تو
تمامی واژه را کم می آورم
آن که همیشه منتظرت می ماند
نسیم
خدایمان هست
بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت چیزی نداند.
با رفتنت عاشق شدم و با بودنت جسمی کرخت بیش نبودم
به خیال خودت از خویشتنم کردی دور
غافل از آنکه من ازتوبه تو نزدیکترم
چنان چون روحی که در پایان سفر خود را به هجوم ناباوری های زمان سپرده بود
تا به امروز که جز وامانده های احساسات به یغما برده اش چیزی ندارد
و من مانده ام در میان مردمانی که دوست ترشان نمی دارم
و لحظه به لحظه احساس ترحم نسبت به شان در من جوانه می زند
از آن رو که مردگانی بیش نمی دانمشان که چشمان بسته شان را حریصانه به اشتیاق رسیدن به منافع شان باز نگاه داشته اند
وهمان آنانند که به وقاحت چون انگشتانی به سویم نشانه می روند
و مرا متهم به کشتن نفس خویش می سازند که تو را به باور نشسته ام.
بی خبرتر از آنند که بدانند زجری لذت بخش در تمامی بند های تنم زاده شده ست
که مرا مسخ وجود ناوجودم می کند ومن در تهی گاه هستی فرو می شوم
و در هم لولیدن دو روح را احساس می کنم
و می بینم که به آرامشی ابدی دست می یابم
آری به عشقت زنده می شوم که عشق نفس بخشد و در آن نفس نباشد
آری بگذار هرگز کسی نداند که هزاران خواهش زنده در هر آن
مرا ملتمس آفریدگارم می سازد که تنها او می داند و بس.
آن که عاشقانه دوستت می دارد
نسیم